حكيم زجاجى

746

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز معتز دوساله درم خواستند * دواى درون دژم خواستند پراكنده گفتند پيش امير * وصيف آن سرافراز روشن‌ضمير به تركان چنين گفت از راه خشم * در آن دم كه از كينه بگشاد چشم كه زر نيست خاك است از آن مىخورند * ز راه نياكان خود نگذرند به تندى ز شاهان درم كس نخواست * پراكنده گفتن طريق جفاست درآمد يكى مرد چون پيل مست * گرفته يكى گرز محكم به دست بزد بر سرش كرد با خاك راست * همى گفت از اين زور بازو كه راست بترسيد معتز ز تركان شوم * ز گرزى كه پولاد از او گشت موم مقام وصيف آن سرافرازمرد * به موسى ببخشيد و انديشه كرد يكى نامور بود عبد العزيز « 1 » * اميرى سرافراز بد باتميز ورا بود آن بود ( ؟ ) گويند باب * شنيدم كه عجبى بد آن كامياب ز حد كهستان برآورد سر * به همدان سپه برد و آن بوم‌وبر ز فرمان سلطان بتابيد روى * فتاد اندر آن بوم‌وبر گفت‌وگوى سپه بود مردانه را سى هزار * ميان بسته يكسر پى كارزار چو موسى خبردار شد ز آن سپاه * غلامى بدش سرور كينه‌خواه توانا و اسب‌افكن و پيل‌زور * به دست اندرش مار بودى چو مور مفلح بدى نام اين خويش‌كام * به نزديك خاقان اكبر غلام در آن دور خاقانيش خواندند * چنين نام او بر زبان راندند بشد نامور با سپه شش هزار * سوى روم عجلى ( ؟ ) چو سوزنده نار چو نزديك شد كوشش از سرگرفت * به يك حمله آن خيل را برگرفت به شهر كرت رفت عبد العزيز * گريزان و حيران ، نه لشكر نه چيز مفلح به دنبال آن بىهنر * روان گشت مانندهء شير نر در آن كوه‌ها رفت و شد بر حصار * سرافراز عبد العزيز سوار مفلح بشد بر پيش چون پلنگ * به يك ماه بگرفت قلعه به چنگ بياورد يكسر سران را به زير * عدو را بكشت آن سوار دلير

--> ( 1 ) عبد العزيز سپاهى فرستاد كه چهار هزار كس بود . مفلح با آن پيكار كرد ، تاريخ طبرى ، 14 / 2623 .